تبليغاتX
سلطان خونسردی

سلطان خونسردی

کدهای به روزnod32

 

گرفته شده درتاريخ ۲۸/۰۸/۱۳۸۸

Username: EAV-23722706
Password:tbmmutuuaf

Username:EAV-23688904
Password:sfunmvene8

UserName: TRIAL-24599058
Password: hdar5juu76

Username:EAV-23688763
Password:cr3jaanrmb

Username: EAV-23722706
Password:tbmmutuuaf

Username:EAV-23688766
Password:vk8k4u2mdk

UserName: TRIAL-24599049
Password: je7j8k3ndx

Username:EAV-23688771
Password:m5ejrck86p

Username:EAV-23688853
Password:d8axctvm4d

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 1:36  توسط sh0sh  | 

شیطونی دخترای ایرانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 12:22  توسط sh0sh  | 

آغوشي به اين گرمي

واي ازعشقي كه مابدان دوريم..............................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:47  توسط sh0sh  | 

امان از دست روزگار

سربازي پس از جنگ ويتنام مي خواست به خانه خود بازگردد ،قبل از اينكه به خانه برسد، از نيويورك با پدر ومادرش تماس گرفت و گفت : " پدر و مادر عزيزم، جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه بازگردم، ولي خواهشي از شما دارم. رفيقي دارم كه مي خواهم او را با خود به خانه بياورم."

پدر و مادر او در پاسخ گفتند:" ما با كمال ميل مشتاقيم كه او را ببينيم."

پسر ادامه داد:" ولي موضوعي است كه بايد در مورد او بدانيد، او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد به مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد و من مي خواهم كه اجازه دهيد او با ما زندگي كند."

پدرش گفت:" پسر عزيزم، متأسفيم كه اين مشكل براي دوست تو به وجود آمده است. ما كمك مي كنيم تا او جايي براي زندگي در شهر پيدا كند."

پسر گفت:" نه ، من مي خواهم كه او در منزل ما زندگي كند."

آنها در جواب گفتند:" نه ، فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسؤول زندگي خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش زندگي ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش كني ."

در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او ديگر چيزي نشنيدند.

چند روز بعد پليس نيويورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشي هستند.

پدر و مادر او آشفته و سراسيمه به طرف نيويورك پرواز كردند و براي شناسايي جسد پسرشان به پزشكي قانوني مراجعه كردند.

با ديدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ايستاد. پسر آنها يك دست و پا داشت!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:29  توسط sh0sh  | 

استاد خوش شانس !!!

ز بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی‌رسید.
از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب های، هویه. هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بده، پی در پی شیر می‌خوردم و به درد دلم توجه نمی‌کردم. این شد که وقتی رفتم مدرسه، از همه هم سن و سال‌های خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردن.
هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من می‌شد که برم پای تخته، زنگ می‌خورد. هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می‌کردم جواب سؤالی بود که معلم از من می‌پرسید..
این بود که سال سوم و چهارم دبیرستان که بودم، معلم – که من را نابغه می‌دانست – منو فرستاد المپیاد ریاضی!!!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورقه من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود. منم گفتم که اسممو یادم رفت بنویسم.
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم. هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم، اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش رو به من رسوند و از اینکه دسته عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست، زخمت نکشید.
این شد که هر وقت چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می‌شد و از اینکه گمشده‌اش را پیدا کرده بودم، حسابی تشکر می‌کرد. بعد در دانشگاه پیچید که دختر رئیس دانشگاه عاشق منجی خودش شده و تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون منجی کی!
روزی که برای روز معلم، برای یکی از استادام گل برده بودم، یکی از بچه‌ها دسته گلم را از پنجره شوت کرد بیرون؛ منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو دست همون خانم! خلاصه این شد ماجرای خواستگاری ما و الآن هم که استاد شما هستم!
 
کسی سؤالی نداره!!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:26  توسط sh0sh  | 

فقط یک فانوس برایم باقی مانده

                       و باید تا آخر عمر با آن سر کنم

       اما  شعله آن

                     می رقصد

                                     و

                               آخرین غزل های عمر خود را می خواند

                 وه ! که چه شیرین می خواند

                                         کمی جلوتر می روم

                                                            انگار سایه ای مرا تعقیب می کند

                 بی صدا ، فقط می آید

                                          کمی جلوتر

                                                            خسته از تکاپو و رقص

 آخرین غزل خوانده می شود

                    وه ! که چه شیرین خوانده می شود

                                      و من

     " تمام می شوم  "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:23  توسط sh0sh  | 

سخنان استاد رشته زبان به دانشجویان

دانشگاه قشم

اعترافات یکی از اساتید ( تحصیل کرده ) زبان
اگه من جای دخترای دانشگاه  بودم ميدونيد چي کار ميکردم ؟
به محض وارد شدن به محیط جدید و دور از خانه ميرفتم بازار ستاره و يک شلوار از اين شلوار جديدا ميخردم با يه روسري آبي يا قرمز و يک سندل توپ ست .
شبهای جمعه و پنجشنبه (خارج دانشگاه ) لباسهاي جديدم رو ميپوشيدم و يک آرايش توپي هم ميکردم و خلاصه کس و کونم رو ميريختم بيرون و راه مي افتادم توي خيابونها، يک جوري هم موقع راه رفتن کونم رو قر ميدادم که هر پسري که منو ميبينه انگشت به کون بمونه. هر پسري هم که بهم گير ميداد يک جوري نيشم رو براش باز ميکردم که يعني بيا منو بکن. پسرای عمران که ماشالله همه موبایل دارن فورا يک شماره تلفن ازشون میگرفتم و فرداش باهاش قرار ميذاشتم و ميرفتم خونشون که هم خودم حال کنم و هم به اون حال بدم. آخه گناه دارن اين پسرای زبان، کلاسشون دختر نداره "
 اگر دختر بودم پسرها رو مجبور ميکردم هر روز برام گل رز بخرن . آخه من به بوي گل رز خيلي حساسم و خيلي من رو احساساتي ميکنه، چون با بوييدن گل رز اشکم از وجودم به جاي چشمم سرازير ميشه.  
 آخ که اگه دختر بودم اين حاج علی رو پيدا ميکردم آنچنان بهش آويزون ميشدم که نگو و نپرس تا از کف و کون سوزی در بیاید و به بقیه دختر و پسرها  گیر ندهد  .
آخ که اگه دختر بودم بعد از کلي کس و کون دادن به اين و اون و استفاده از دوران معمولا یا بهتر است ترم 1تا4، ۲۵ سالم که ميشد بالاخره از بين اين همه پسر  که باهاشون رابطه داشتم يک پسر پولدار و خوشتيپ و با کلاس رو انتخاب ميکردم و اينقدر بهش ميگفتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم که کف کنه. اصلا بهش ميگفتم که تو نيمه گم شدهء مني، واي که توي آسمونها دنبالت ميگشتم ولي روي زمين پيدات کردم، يک ذره هم توي بغلش اشک ميريختم که حسابي باور کنه که عاشقشم. بعدش خودم رو بعنوان يک دختر آکبند با گارانتي و برچسب هولوگرام و استاندارد ISO14000 و به شرط چاقو بهش قالب ميکردم و با هم ازدواج ميکرديم و من ميرفتم خونه بخت.....
 حالا که فعلا مردم  و  از جنس طلا که با هيچي عوضش نميکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:59  توسط sh0sh  | 

کوتاهترین داستان عشقی

 

روزی مردی از یک دختر پرسید: آیا با من ازدواج می‌کنی؟

دختر جواب داد:  « نه »

 و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد، آبجو نوشید و هر جا که خواست گوزید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:45  توسط sh0sh  | 


محبت شما را مانند توده های سنبل در آغوش می گیرد و در خرمنگاه خود می کوبد تا عریانتان سازد . سپس آن را در غربال هیجانات روحی می ریزد تا شما را از قید پوسته ها آزاد کند . پس از آن ، شما را در آسیای حوادث می گرداند تا درونتان از برف سپیدتر گردد و با اشکهای زلال خود ، شما را خمیر می کند تا نرم شوید ، سپس شما را برای آتش مقدس و پاکی آماده می سازد تا به شکل نان مقدسی در آیید بر سفره قدسی خداوند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:35  توسط sh0sh  | 


1 دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو . بلکه برای شخصیت که من هنگام با تو بودن پیدا می کنم.


2 - هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

3 - اگر کسی تو را آن طور که تو می خواهی دوست ندارد به این معنا نیست که تو با تمام وجودش دوست ندارد.

4 - دوست واقعی تو کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

5 - بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی ولی بدانی هرگز به او نخواهی رسید.

6 - هرگز لبخند را ترک مکن حتی وقتی ناراحتی , چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.

7 - تو ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد همه دنیا هستی.

8 - هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند مگذران.

9 - شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری از افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را بدین ترتیب وقتی یافتی بهتر میتوانی شکر گزار باشی.

10 - به چیزی که گذشت غم مخور , به چیزی که پس از آن خواهد آمد لبخند بزن.

11 - همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن . فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

12 - خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی , قبل از اینکه شخص دیگری را بشناسی و توقع داشته باشی که او تو را بشناسد.

13 - زیاده از حد خود را تحت فشار مگذار
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:33  توسط sh0sh  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:22  توسط sh0sh  | 

باز افکار آزار دهنده فضای ساکت و خاموش اتاق را پر از دلشوره کرده اند .من اما باز هوای نوشتن دارم نمیدانم از که و چه !همین قدر می دانم که میخواهم بنویسم. موضوعات زیادی ذهنم را به نوشتن وسوسه می کنند اما چیزی ته ذهنم مرا به کاوش و جست و جوی ذهن می خواند .

و ترس ......ترس که باز انگشت سبابه اش را به تهدید تکان می دهد که نکند دل تنگی ای ..........اندوهی......بندی .....دامی ..........و (چه کسی پشت درختان است؟)

مساله اینجاست که عقل صلاح اندیش خیلی از اوقات از این مترسک تهدیدگر ترس برای حفاظت من استفاده می کند مثل یک وزیر کاردان .

اما تنبلی من ابزار دیگری دارد که حتی عقل و منطق کارساز نیست بنام رخوت !

رخوت یعنی مغز .....تعطیل

ذهن ............کاروانسرا

امید........لا لا

آینده .......پر

زندگی........پرپر

رخوت یعنی همه ی حس های ول گرد و بی خانمان بیایند بنشینند گپ بزنند . رخوت یعنی بی خودی پوچی.....بی محتوایی .....جمود و سکون ! رخوت یعنی "ول کن بابا..." رخوت یعنی "بی خیال " رخوت یعنی " بیشین بابا حال نداری " رخوت یعنی " نچ.......حسش نی "

رخوت یعنی غم و غصه بی دلیل و ناگهانی برای خالی نبودن حوضچه ی خالی دل یا ذهن که وقتی خالی می ماند بوی گند عذاب وجدان می گیرد .رخوت یعنی خروس بی محلی که در یک شب طولانی در اوج خستگی و نیاز به خواب می آید گلویت را می گیرد و وادارت می کند تا صبح هی توی رختخواب از این پهلو به اون پهلو شوی !رخوت یعنی همین حالا به جای اینکه به کارهایت برسی بنشینی و اراجیف بنویسی باز اگر میشد اینها را در کوزه ای چیزی گذاشت خوب بود ..........اما می دانی که هزار اما و اگر هست که می تواند لذت کاذب آفریدن یک سیاه مشق دیگر را برایت تلخ نامفهوم و ملال انگیز کند  

روزمرگی :در اوج غرور وارد شد ....بازدیدی سر زده! .....بلند شدم.....سلام کردم ....با غرور از بالا نگاهم کرد و سری تکان داد .......دلم میخواست میزم رو روی سرش خراب کنم .....اما در عوض لبخند زدم .مثل همیشه دنبال بهونه بود تا رییس بودنش رو اثبات کنه .....به گمونم خودش میدونه ته دل ما چی میگذره .......بهونه پیدا شد : چرا همه رفتند نماز ؟این طور که نمیشه .......به هیچ عنوان حق ندارید محل کارتون رو ترک کنید ! از دهنم پرید : چشم خانوم دکتر !از فردا یه موکت میاریم همین جا پهن میکنیم .....جلوی ارباب رجوع نماز میخونیم!از لحن کلامم خوشش نیومد .......فکر میکنم اضافه کار این ماهم از همه کمتر خواهد بود!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:15  توسط sh0sh  | 

عکسهای دخترخوشگل وشایسته ایرانی آینده  

عکسهای دخترخوشگل وشایسته ایرانی آینده

بقیه عکسهارودرادامه مطلب تماشاکن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:11  توسط sh0sh  | 

اخراجی های۳ به زودی در زندان های کشور
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:1  توسط sh0sh  |